اصلا فکر میکنید روم میشه بیام
نه اصلا اگه یه ذره مودب بودم الان مینتونستم بنویسم آیا ؟
ولی از اونجا که من یه ادم دوشخصیتی کاملم و گاهی انچنان پررو میشم که خودمم باور ندارم میام و مینویسم
راستش روبخواید این ننوشتم برمیگرده به احوالات درونی خودم یعنی نشستم فکر کردم بابا این چه وضعشه چرا نمیتونی هینطور که فکر میکنی بنویسی
من اینجا رو به جای دفتر خاطرات و سررسید های چند سال قبلم میدونستم ولی دیدم اصلا اون چیزی نیست که دلم میخواد اونجا خیلی راحت بود ولی اینجا هنوز نه
اول تصمیم گرفتم برم یه وبلاگ جدید باز کنم ولی اینقدر اینجا رو دوست دارم که نشد تازه مشکل جاکه نیست مشکل منه
پس میام به زودی اون جوری که خودم دوست دارم
وبلاگ جونم تولدت مبارک
دوست دارم هوارتا
اینجا رو دوست دارم چون میتونم راحت حرفامو بزنم نگران حرفای دیگران نیستم
دوستای خوبی دارم که یه دنیا می ارزن
من برگشتم یعنی یه هفته اس که برگشتم ولی نمیدونم چرا اصلا حس نوشتن نداشتم . خیلی عجیب بود ولی خوب نتونستم بنویسم . حالم بد نیست افسرده نیستم نمیدونم چمه ؟از اون حالتای احمقانه اس
شاید به خاطر اینه که هی منتظره بهارم ولی همش زمستونه هنوز . من بهار میخواممممممممممممممم![]()
سفر هم بد نبود . یعنی اون اتفاقایی که من واسه اون گروه ۱۴ نفره حدس زدم تقریبا اتفاق افتاد حتی کم مونده بود زودتر از موعد برگردیم ولی خوب من و شو هرک کلا خیلی خوب بودیم و سعی کردیم خوش باشیم
بعدش هم اومدیم و استراحت و مهمون بازی و این کارا البته من عید رو تعطیل بودم و لی شوهرک نه .
فردا هم ۱۳ بدر و اخر عید امسال عید هم گذشت .
خدایا برای همه بنده هات این سال رو سال خوبی قرار بده ما هم کنارشون . امین
پ ن . : ماشین ظرفشویی خیلی چیز خوبیه واقعا .هرچند رومیزی و ۸ نفره باشه . مرسی شوهرک که واسم خریدی.
ببخشید به خاطر این پست هروقت خوب شدم میام زیاد مینویسم
یکسال دیگه هم مثل برق و باد گذشت با همه پستیا و بلندیاش . خدایا شکرت برای همه چیز ممنونم که تو منو فراموش نکردی خدا جون
برای همتون ارزوی سالی پر از سلامت دلخوشی وشادی وموفقیت میکنم .
سال نو مبارک
بهار مبارک
۱- به نظر شما اگه از صبح تا ساعت ۵ یا شش و نیم سر کار باشی بعدشم بیای خونه تکونی آیا وقت میکنی وبلاگت رو آپ کنی آیا![]()
۲- چهارشنبه سوری شد از حالا صدای ترقه و چیزای وحشتناک میاد . بابا آتیش بازی خوشگل رو چرا خراب میکنید. من عاشق اتیش بازی و قاشق زنیم ولی ترفه و نارنجک نه .اخه این بام بومبا چه جذابیتی داره ![]()
۳- من و شوهرک بعد از کلی گفتمان در حال ریشه یابی مشکلاتمان هستیم . و متوجه شدیم که تنها یه مشکل وجود داره . دو عدد خانواده حساس به نام خانواده زن و شوهر و یک جفت زن و شوهر بسیار متعصب به خانواده هایشان ![]()
حالا قراره مثل دو تا آدم عاقل و بالغ سعی کنیم این مشکل رو حل کنیم چون مدام باعث ایجاد سوتفاهم میشه .
۴- ما شیراز نمیریم میریم یزد . قابل توجه مهربون جون
البته بازم جمعی
ولی ما قرار گذاشتیم رو اعصاب هم اسکیت سواری نکنیم انشاالله ![]()
خوش بگذره به همه
پ ن : سیندخت عزیز من نمیتونم برات پیغام بذارم چرا؟![]()
حس مسافرت با چهارده پونزده نفر اونم به شیراز رو ندارم اونم یه هفته ![]()
نگید چون فامیل شوهرن اینومیگی بخدا حاضرم خودمون با مادرشوهرک و عزیز جون بریم مسافرت ولی از اینکه با یه عالمه ادم که هر کدوم ساز خودشون رو میزنن یا خودشن رو عقل کل میدونن یه هفته سر کنم اونم صبح تا شب بیزارم . مدامم باید روسری سرم باشه . عذابی برام که صبح از جام پاشم و برای دست صورت شستن با روسری برم
نمیدونم چکار کنم ولی تصمیم گرفتم بیخیال باشم . اصلا حوصله حرص و جوش خوردن ندارم . در راستای همین امر دو روزه فلوکستین خوردن رو شروع کردم
امیدوارم موثر باشه . طفلک شوهرک گناهی نداره اگه به من خوش نمیگذره به اون باید خوش بگذره . خدا کنه موفق بشم .
پ ن : وای چقدر کار دارم روزا هم دنبا ل هم کردن . کاش یه ذره سرم خلوت تر بشه .
این یه عسلک خجالت زده است که بهتون سلام میکنه
عسلک تقاضای عفو و بخشش داره![]()
میدونم خیلی بی تربیتی بود که این جور رفتم ولی اوضاعم خیلی ناجور بود . میومدم و وبلاگا رو میخوندم ولی اینقدر بهم ریخته بودم که ترجیح دادم تا بهتر نشدم نیام اینجا . من و شوهرک اولین قهر طولانی مدت خودمون رو از یکشنبه تا امروز صبح طول دادیم . البته قهر نه اینکه حرف نزنیم ولی خوب با هم مهربون هم نبودیم . منم که کلا قاطی هر روز وقتی میومدم خونه یه ساعت تو تنهایی خودم گریه میکردم . جالبه که هیچ کس هم هیچ چیز نفهمید . ولی اینقدر گریه کردم تا اینکه الان ارومترم .
دوهفته پیش هم که تهران بودم و نتونستم بیام اینجا آپ کنم
ولی یه اعترافی میکنم . از اینکه میومدم اینجا میدیدم کسایی که اصلا ندیدن منو تا به حال نگرانم شدن کلی خوشحال میشدم و حالم بهتر میشد .
الان شرکتم باید برم کار دارم .
برمیگردم ![]()
پ ن . خدایاااااااااااااااااااااااا یه دنیا از ت ممنونم . با اینکه بنده بدیم ولی تو مهربونی و همیشه تو بدترین لحظات دستم رو گرفتی . ممنونننننننننننننننننننننننننن
ژ
روز عاشورا هم دایی شوهرک نذری داشت هم مامان خودم خلاصه کلی بدو بدو داشتیم اخرش هم من یه سر درد عجیب غریب گرفتم که تا دیروز ادامه داشت
نمیدونم چرا امسال محرم مثل همیشه نبود برام . ولی صبح عاشورا با یه غم عجیبی از خواب پاشدم که اصلا دلیلش رو هم نمیدونستم .هنوزم ه جورایی اون غم باهامه . این چند روز اصلا حوصله ندارم . مامانم هم یه ذره مریضه . همش نگرانشم .همه این موضوعا باعث شده حساس بشم مدام با شوهرک جر و بحث کنم . کوچکترین حرفش بهم بر میخوره . همش سعی میکنم درست بشم ولی فعلا که همینطورم . فکر کنم یه جور افسردگی دارم میگیرم . نمیدونم چه کار کنم . منکه همیشه عاشق بهار بودم اصلا امسال دوست ندارم بیاد . همش فکرای بد و غم انگیز درباره نزدیکانم دارم که عذابم میده . باید یه فکر اساسی برای خودم بکنم وگرنه اوضاعم بد جوری بهم میریزه
خوب اولا من چون همیشه نگران اظهار نظر ادمای دور و بر خودمم اکثرا پشیمونم از حرفا و کارام و هی خودخوری میکنم که چرا اینو گفتم و چرا اینکارو کردم و نکنه بهش بر بخوره نکنه ناراحت بشه البته الان این حالت تعدیل شده .
حالا سه پشیمونی اساسی
۱- چند سال پیش تو یه فعالیت اقتصادی شرکت کردم که کلی سر اعتمادم به دور و برایمان کلی ضررکردیم و کلی هم مسائل دیگه پیش اومد که الا دور از جون همه مثل سگ پشیمونم از کاری که کردم و تا چند وقت قبل هم هنوز مشکلات زیادی داشتم بابت اون کار
۲- گاهی وقتا از حرفا و کارای مادرم ناراحت میشم و عکس العمل نشون میدم البته نه حرف و کار بد یه طوری که شاید خودش هم نفهمه ولی خودم بعدش اینقدر ناراحت میشم که نگو اصلا از فکرش هم ناراحت و پشیمون میشم
۳- چند ماه پیش سر یه سوتفاهم داشتم بهترین دوستم رو از دست میدادم ولی خوب حل شد هرچند این رابطه هنوز ترمیم نشده و به نظر من مثل اولش نیست . خیلی پشیمونم کاش همون اول حرف میزدم و حلش میکردم . چون این وسط یکی خیلی سواستفاده کرده و داره میکنه ![]()
خوب سه بنده خدای دیگه که قراره شرکت کنن ![]()
دلم کبابه براتون
پ ن ۱ : من دلم واسه شوهرک شده یه ذره
پ ن ۲ : خونه مامان اینا خیلی خوش میگذره کلی بهم میرسن . مثل یه مهمون ارجمند ![]()
پ ن ۳ : سیندخت عزیز من نمیتونم برات نظر بذارم چرااااااااااااااااا؟
خوب چکار کنم نشد که بشه بیام اینجا . یه هفته شلوغ پر از کار و ماموریت و سمینار و ......
اون پست قبلیم فراموشش کنید . یکی از کارای احمقانه من بود
-من الان کلی حالم بده دلتنگم . شوهرک داره میره تهرون ماموریت اونم تا چهارشنبه .
من میرم پیش مامان اینا ![]()
کلی دلم براش تنگ شده از حالا . جالبه وقتی باهمیم همش تو سر و کله هم میزنیم . اصلا ما حالت عادی نداریم یا کلی مهربونیم و داریم قربون صدقه هم میریم یا داریم هم دیگه رو شستشو میدیم اویزون میکنیم . البته این حالت دومی تو من بیشتره ![]()
-- تو این مدت پدر دوتا از دوستامون فوت کرد یکی هفته پیش یکی هم دیروز . الان هم میخوایم بریم تشییع جنازه . خیلی دلم براش میسوزه
---دکمه (دال ) کیبورد خرابه . کاش شوهرک نفهمه میکشتم .
----این پست اصلا به خودم نچسبید شما هم مجبور نیستید بخونیدش . نمیدونم چه مرگمه به چرت و پرت گویی افتادم
-----باز این بلگفا بازی در اورده نمیتونم کامنت بذارم برای کسی ولی همه رو خوندم
