تبليغاتX
عسل و شو هرک
روزانه های زندگی
سلام امروز پنج شنبس من تعطیلم ولی همسرک یه هفته در میون تعطیله که امروز روز کاری بود براش راستی همسرکم ماموریت یه روزه رفته بود و برگشت .منم الان باید پاشم یه دستی به سر و گوش خونه بکشم که فردا با خیال راحت استراحت کنم .حتما باید یه سر پیش مامانم اینا هم برم .

نمی دونم چرا تازگیها اینقدر دلشوره دارم . گاهی از اضطراب فلج میشم انگار .اصلا من ادم مستعد استرسی هستم . هرچی سعی میکنم بیخیال شم نمیتونم .شما راهی برام دارید؟

یه سایت آشپزی هم پیدا کردم که بد نیست نگاهی بهش بندازید.

راستی دو سوال .اگه شما دو تا دوست داشته باشید که خیلی با هم دوست باشید بعد از یه مدت به دلیلی که خودت نمی دونی یه جورایی باهات سرد شن اونم دوتایی باهم چکار میکنید ؟ بهم بگید لطفا

من همش سعی میکنم همه ازم راضی باشن .همش نگران قصاوت مردم در مورد خودم هستم . فکر میکنم کارم اصلا درست نیست . نشونه کمبود اعتماد بنفسه . نظر شما چیه

من فعلا میرم تو نقش کوزت تا خونه یه ذره شکل خونه بشه  

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 8:15  توسط عسل  | 

سلام سلام خوبید همه؟ من باز اومدم مرسی از لطف همگی واقعا داشتن این همه دوست که  ندیدیشون ولی انگار ۱۰۰ ساله میشناسیشون خیلی خوبه خیلی .

الان ساعت ۶ صبحه . فکر نکنید من سحر خیزما نه بابا شوهرک میرفت ماموریت منم مثل یه زن خوب راهش انداختم از ساعت ۵/۳ هم بیدارم یعنی از ترس خواب موندن یه ربع به یه ربع بیدار شدم الان سر دردی دارم که نگو . اصلا من شبهایی که صبح زود باید برم سفر نمیتونم بخوابم . تازه ماموریتهای من از همسرک بیشتره و این اتفاق زیاد میفته.

راستی ملودی عزیزم عروس خانم قشنگ مبارکه مبارکه . جناب اقای مرد زندگی زودتر ماجرای نامه رو تموم کن مردیم از کنجکاوی .

نی نی کوچولوی مامان و بابا هم که داره به سلامتی میاد . مامانی مواظب خودت باش .

خوب اوضاع زوجای عزیز چطوره فعلا مثل اینکه همگی  تو آتش بسیم .

نمک زندگیمون کم شده ( شوخی کردم ) ایشالا همیشه همه لبشون پر از خنده باشه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام فروردین 1385ساعت 6:25  توسط عسل  | 

سلام سلام من باز اومدم الان یه مرده متحرک داره مینویسه مردم از خستگی من دارم تو تز دکترای یه بنده خدایی تو شرکت کمک میکنم امروز اولین سری تستها رو انجام دادیم کلی خسته شدم ولی خیلی خوبه اما شوهرک دعوام کرد وقتی اومد دنبالم و قیافمو دید گفت تو که توانشو نداری کار نکن .از دستش ناراحتم باید منو تشویق کنه البته یه ذرم حق داره من تابستون پیش یه نصفه روز بیهوش بودم البته اون کاملا عصبی بود ولی از اونجا که همسرک به مریضی حساسیت داره خاطره بدی از اون روز داره .من اگه مریض شم خیلی جدی دعوا میکنه و پشیمونم میکنه . الان هم چند وقت سرگیجه دارم که نگرانش کرده

خوب الان هم فرستادمش فوتبال تا با خیال راحت بیام سراغ وبلاگم .اخه یه ذره داره حسودی میکنه گفته تا من بیام کاراتو با کامپیوتر تموم کن.فکر شامم نیستم چون همسرک از حونه مامانش میاره .  ما بعضی شبا خونه مامان همسرک میخوابیم امروزم قرار بود بریم ولی همسرک رفت فوتبال  .حالا هم سهم شاممونو میاره برگشتنی ولی باید برم نماز بخونم چون داره تنبلیتم شروع میشه

(فکر نکنین من خیلی مذهبیم ولی نمازو  دوست دارم یه سری اعتقادای خاص خودمو دارم )

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 20:43  توسط عسل  | 

ما آشتی کردیم الان هم مثل یه بیچاره منتظرم که زنگ بزنن احضارم کنن سر کار از بلاتکلیفی متنفرم .شوهرک و ابجی کوچیکه اینجانب دارن سوالهای ازمون امروزشو چک میکنن .همسرک عاشق درسه برعکس مننمی دونم چه جور مهندس شدم تازه همسرک کلی مرتب و منظمه ولی اینجانب شلخته من رفتم مثل اینکه زنگ زدن بای بای
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 11:44  توسط عسل  | 

ما آشتی کردیم  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 9:58  توسط عسل  | 

سلام به همه .ممنون ار کسایی که لطف داشتند و به من سر زدن .مخصوصا ملودی عزیزم

که این روزا سرش خیلی مشغوله (خوشبخت شی عروس خانم) .امروز جمعس ولی من

باید برم سر کارتازه دیشب هم با همسرک دعوام شده الان هم میخوام برم منت کشی .

دعا کنید زود آشتی کنیم .واقعا من و اون هر دو مقصر بودیم .ولی شاید من بیشتر

بی فکری کردم اخه دیشب خونه مامانم اینا بودیم و من سر یه شوخی بیجا همسرک با چشم

 و ابرو بهش تذکر دادم به نظر من کسی نفهمید ولی اون میگه همه فهمیدن حالا هم عصبانیه برم ببینم میشه از دلش در بیارم  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1385ساعت 8:25  توسط عسل  | 

راستی من عاشق رمان و اشپزی ووراجی در مورد مسائل زندگی هستم (البته در راس همه اینا عاشق همسرک)

خوشحال میشم با هر کی با من حس مشترک داره آشنا بشم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 21:19  توسط عسل  | 

سلام سلام . چه روز خسته کننده ای .مردم از صبح از کار .عوض مرخصی دیروز در اومد.ولی عصر خوب بود استخر و بعد شام بیرون با اقای همسر .حالا هم همسرک رفته فوتبال .طفلک دوران سختی رو تو محل کارش میگذرونه. کاش زودتر این بحران بگذره. شما هم دعا کنید .
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 20:58  توسط عسل  | 

من 28 سالمه و شوهرک 26 سال

هردومون از صبح تا عصر سر کاریم (شوهرک بعضی وقتا  تا شب)

امروزم من مرخصیم و این وبلاگو افتتاح کردم

ما بهمن ۱۳۷۹ همدل شدیم و اذر۱۳۸۳ همخونه 

با همه پستی بلندی که این چند سال داشتبم خیلی از زندگیم راضیم (هنوز خیلی دعوا میکنیم)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 14:39  توسط عسل  | 

وای دارم از خوشی میمیرم هنوز نیومده سه تا دوست پیدا کردم .مرسی

این هم برای شوهرک عزیزم که امروزهمش نگران من بود

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 14:9  توسط عسل  | 

سلام این اولین پست منه . من عسلم. 28 سالمه. بعد از کلی خواهش و تمنا شوهرک اجازه داد این وبلاگو باز کنم خیلی خوشحالم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 9:50  توسط عسل  | 

 
>