دیشب داشتیم میرفتیم خونه یکی از دوستامو . من داشتم حاضر میشدم شوهرک هم داشت نماز میخوند . یه دفعه بین دوتا نماز گفت :عسلک من کمپوت داریم تو خونه؟ گفتم اره آناناس رفتم براش باز کنم از اون درای کلید دار بود که راحت باز میشه . نفهمیدم چی شد یه دفعه قوطی تو دستم لغزید و درش دستمو برید بدجور![]()
حالا داریم مهمونی هم میریم . خلاصه حاضر شدیم . رفتیم پانسمان کردیم و بعد رفتیم مهمونی . شوهرک هم هی میگه چه غلطی کردم کمپوت خواستم .
دیشب هم تو مهمونی دوستامون هی سر به سر شوهرک گذاشتن که ویار کمپوت کردی ؟
حالا هم با دست پانسمان شده نشستم مینویسم شوهرک هم داره ظرفای صبحانه رو میشوره. تازه کلی هم لوسم میکنه
نه بابا خواهرای من ازدوج نکردن . من خاله مجازی شدم.
یکی از دوستای خیلی خوبم دیروز صاحب یه دختر خوشگل شد . طفلک از صبح تا ظهر درد کشید اخرشم سزارین شد . ولی در عوض الان یه نی نی خوشگل داره . دیشب که باهاش حرف زدم داشت شیرش میداد . وای الهی قربون کوچولوت بشم معصوم جونم
دیروز با دوست صمیمیم سر کار درباره مهریه بحث میکردیم . این دوست من مجرده . مخالف مهریه سنگین . نظرش این بود که اگه مردی بعد از ازدواج چیزی به نام همسرش کرد باید به عنوان مهریه یا لااقل بخشی از اون محسوب شه و زن باید بره مهریشو ببخشه . ولی من با اینکه مخالف مهریه عجیب غریب هستم نظرم اینه که اگه زنی شاغل باشه و یا نه زن خونه داری که با صرفه جویی به شوهرش کمک میکنه شوهرش خونه ای ماشینی چیزی بخره باید به نسبت کمک این زن چیزی به نامش کنه و این جدا از مهریه است .
درسته که هستن کسایی که از مهریه سواستفاده میکنن ولی خوب نمیشه اینو تعمیم داد .
مردا هم حق دارن خوب مهریه عندالمطالبه اس. ولی به نظر من هم باید مهریه کم شه هم قانونای ما هوای زنا رو داشته باشن .
نظر شما چیه ؟
وا چه مزه ای داره سر وقت خونه اومدن . بعد از مدتها یه مرخصی ساعتی گرفتم . البته برای مجلس ختم رفتن بود (ایشالا تو خونه شاها شادی باشه همیشه ). یکی از دوستای خونوادگیمون فوت کرده . من از بچگی همبازی دخترش بودم . الان هم از اونجا برمیگردم . ![]()
حرفای غصه دار ممنوع . من تصمیم گرفتم یه مدتی غرغر و نق نق و کنار بذارم ( اگه بتونم
) . اخه میدونید چیه امروز فکر میکردم چرا همش در حال شکایتم . چرا به چیزای خوب زندگیم توجه نمیکنم .
میخوام نیمه پر لیوانو ببینم بعد از این ![]()
این چند روزه روزای خوبی داشتم . روابط با شو هرک عالیه . همش از خودمون محبت در وکنیم ![]()
دیروز هم مادر شوهر جان چندتا از دوستاشو دعوت کرده بود باغ خانوادگیشون . یه مجلس خانمانه . آش و دلمه و....
به منم زنگ زد . منم بعد از شرکت با دوستام رفتیم اونجا . خوردیم و زدیم و رقصیدیم . هوای عالی و خوردنی خوشمزه . خلاصه جاتون خالی . کلی هم دوستای مادر شوهرم گفتن عجب عروس ماهی داری![]()
![]()
![]()
شب هم رفتیم خونه مامان همسرک و اونجا خوابیدیم .
اوضاع محل کار هم بد نیست . کارام زیاده ولی . دنبال یه کار اداری میگردم از ۸ صبح تا ۵/۲ بعد از ظهر . اگه این کارو پیدا کنم اونوقت تصمیم میگیرم مامان بشم![]()
راستش شوهرک مخالف نی نیه . من عاشق نی نی . ملودی که از اون کوچولو نازش حرف زد کلی دلم غش رفت . ولی همسرک میگه بچه یعنی درد سر![]()
حالا ببینیم قسمت ما چیه .
راستی ما میخوایم خونه بخریم . البته شهریور ماه . چون نوبت واممون اونوقته . البته اگه ۱۸ میلیون وام بدن . کسی خبر داره تا کی تمدید شد این مهلت وام ۱۸ تومنی؟
یه خبر دیگه من میخوام برم کلاس رقص
اونم از نوع ترکیش
پ ن :
مرسی دریا جون جون از نظراتت . خیلی باحال بود
عصر هم اومد دنبالم . تازه چون اقای دکتری که باهاش کار میکنم (سر پروژش) شیرینی میخواست سوغاتی بخره و وقت ندشت همسرک مهربون من زحمت کشید از شهر براش خرید اوورد کارخونه . بعدم همکارمو رسوند خونشون . الهی قربونش برم .
بعد باهم رفتیم گشتیم تو خیابون و میوه و خرت وپرت خریدیم . کلی هم باهم درباره مادرش صحبت کردیم . خدارو شکر کاملا درکم میکه . همه حسامو بهش گفتم . با صبر گوش داد و حق داد بهم . کلی ارومتر شدم .
الان ولی زیاد حالم خوب نیس . میدونید فشار کار و اعصاب داغون رو جسمم اثر گذاشته خیلی خستم . شوهرک هم نگرانمه . الان رفت کارخونه سر بزنه قسمم داده به ریخت و پاش خونه کار نداشته باشم تا خودش بیاد
منم که از خدا خواسته .
شوهرک از من بهتر نظافت میکنه
آشپزی با من تمیز کردن خونه با اون . عادلانه اس نه؟![]()
راستی یه نکته جالب دقت کردید تو این وبلاگا خانمهایی که دارن ازدواج میکنن از سیر تا پیاز کاراشون مینویسن و نظر میخوان ولی این مرد زندگی ما رفت تو غار تنهایی .
چقدر تفاوت بین زنا و مردا هست . ولی من که از دنیای خودمون خیلی خوشم میاد اصلا دوست نداشتم مرد باشم
شما چطور؟
اوضاع کارم شلوغه بشدت . طفلک شوهرک هم دچار مشکل کاری شده باز . خدا این رئیس جدیدو لعنت کنه که اینقدر رو اعصاب شوهرک ناز من راه میره .
من دچار یه مشکل شدم بهم کمک کنید . من دچار حساسیت شدم نسبت به مادر شوهرم . نمیتونم تحملش کنم . وقتی جلوی شوهرک ریا کاری میکنه بهم محبت میکنه یاد حرفاش میفتم و دیوونه میشم . دیشب که خونشون بودیم ساعت ۵/۹ خوابیدم چون نمیتونستم حتی در و دیوار اونجا رو هم تحمل کنم . میدونم خیلی زشته ولی دست خودم نیست .دوست داشتم برمیگشتیم خونه خومون ![]()
خانم همسر خوش به حالت که تونستی مشکلتو حل کنی .
کاش مادر شوهرم چند روزی میرفت سفر . شاید من به حال سابقم برمیگشتم .
خوب غر غر بسه . هر کی از غرغرای من خسته شد یه سر بره سراغ ملودی بلا. وبلاگش همه رو سرحال میاره .بلا تازگیا شاعرم شده . شو شو باید قدر این دختر مهربونو بدونه![]()
خوب من میرم شام درست کنم . بای بای![]()
اخر هفته بدی نبود . ولی هفته شلوغی تو محل کارم قراره داشته باشم . دعا کنید جمعه بعد مجبور نباشم سر کار برم .
راستی جناب مرد زندگی دچار تحولات عظیمی شدن . امیدوارم خیر باشه براش.
یه سوال دارم از همه . اگه دختری پسری رو بخواد که کاملا مطابق ایده هاشه . پسره هم اونو دوست داشته باشه ولی نخواد ازدواج کنه چون از وابستگی میترسه .چون به زنا بدبینه . اونوقت تکلیف اون دختره چیه ؟ اونم یه دختری که خیلی راحت ادم مورد نظرشو پیدا نمیکنه . دور و برش خیلیا هستن که میخوانش ولی اون هیچکدومو نمیخواد. کاش نظراتونو بگید به یه نفر که دوسش دارم و نگرانشم کمک میکنید .
شوهرک داره درخواست میوه میکنه . میگه ویتامین بدنش کم شده . برم یه ذره بهش برسم .
روز کارگر مبارک .
امروز کارخونه ما تعطیله ولی من باید برم ساعت ۱۰. البته زیادم بد نیست چون شوهرک هم باید بره سر کار . اضافه کار اجباری![]()
اوضاع فعلا خوبه . دارم یاد میگیرم به خاطر چیزایی که دارم شاد باشم . غصه خوردن تا اطلاع ثانوی ممنوع![]()
کارام خیلی زیاده . ولی خدار رو شکر که این دلمشغولیها رو دارم . گاهی فکر میکنم غر زدنها یه جور ناشکریه . ( ولی خودمونیم ها غر زدن هم گاهی مزه میده )
دریا جونه ما هم که رفته خونه . خوش بگذره بهت عزیزم .
اوضاع همه خدا رو شکر افتابیه . اقا و خانم همسر که حسابی دوران عشقولانه میگذرونن
مریم جونم میخواد خرید عروسی کنه از تجربیاتتون بهش بگید عروس خانمای قدیمی![]()
مونا جونم دوباره برگشته . خوشحالم خیلی
وای چه خوب بود همیشه ساعت ۱۰ میرفتیم سرکار
. دیشب ساعت ۸ برگشتم خونه . یعنی شوهرک اومد دنبالم رفتیم خونه مامانم اینا . جاتون خالی خوش گذشت . واسه خواهرم خواستگار اومده کلی سوژه برای اذیت کردنش داریم
.امشبم میریم خونه مادر شوهرک. راستی مامان شوهرکم معلم بودن . الان بازنشته شدن . منم هر سال روز معلم یه کادو کوچیک میخرم . امسالم جمعه با شوهرک رفتیم ماهیتابه تفلون خریدیم . امشب میبرم خونشون . کاش خوشش بیاد . من که خودم خوشم اومد.
خلاصه تا فردا از پخت و پز خبری نیست . ایول زن تنبل ![]()
راستی من یه ارزو دارم که مربوط به خودم نیست ولی ازتون میخام برام دعا کنید . مرسی![]()
سه شنبه شوهرک که اومد متوجه شد من ناراحتم . اخه من هر چی سعی کنم بازم قیافم تابلو میشه
وقتی جریان رو فهمید کلی ناراحت شد . اون شب تولد خواهر گلم بود و باید حتما میرفتیم خونه مامان اینا ولی اصلا نمیخواستم برم . بالاخره رفتیم . شو هرکم همش سعی کرد به من خوش بگذره . البته مامان و خواهرم حدس زدن من ناراحتم . طفلک مامان فکر میکرد که با شوهرک حرفم شده . همش حواسش به ما بود . ولی همه کلی شلوغ کردیم و خندیدیم . شوهرکم اگه سر حال باشه میتونه ادمو از خنده روده بر کنه .
ملودی عزیزم مرسی از اینکه راهنماییم میکنی . ولی جریان به اون اسونیام نیست . خوب من نمی تونم همه حرفایی رو که به من گفته شد اینجا بنویسم ولی این یه درگیری ساده عروس و مادر شوهر نیست . راستی بازم از خاطراتت بنویس
دریا خانمم مرسی که نگرانم شدی . خانومی خوبم از تو هم ممنونم . خوندن حرفای همتون بهم ارامش میده .
شوهرکم از تو هم خیلی ممنونم . مطمئن باش قدر کاراتو میدونم .
دیشب هم مثل همیشه که روزای زوج میریم خونه مادر شوهرک رفتیم اونجا و من سعی کردم رفتارم عادی باشه .مامان جونم کاش یه روزی بتونی دوستم داشته باشی . من هر کاری میکنم .
راستی اقای مرد زندگی چرا ناراحت شدی اسم منو پاک کردی.این حق طبیعی یه مرد یا زنه که از همسرش بخواد کاری رو که ناراحتش میکنه انجام نده . البته اگه منطقی باشه.
راستی شوهرک من یه مامان بزرگ گل داره که قد دنیا دوسش دارم . امروز میریم واسش یه مبل راحتی خیلی راحت بگیریم . چون زانوش درد میکنه .
وای جه بارونی شروع شد اخ جون .من رفتم
من الان با تمام غصه هام دارم مینویسم . بعد از کلی گریه تصمیم گرفتم بنویسم شاید اروم شم .
اگه مادر شوهر شما هم به خاطر کار نکرده ای که حتی به فکرتونم خطور نکرد تو یه روز شلوغ کاری زنگ میزد و هر چی دلش میخواست به شما میگفت چکار میکردید . بخدا خسته شدم این بار اول نیست که این اتفاق میفته. دیگه نمیدونم چکار کنم . نمیدونید وقتی که بهم میگه بالاخره طلاقتو میگیرم چه حالی میشم . تمام دست و پام میلرزه .
به هیچکس نمیتونم پناه بیارم . شوهرک بیچارمم کاری از دستش ساخته نیست . اون همه چی رو میدونه ولی قسمش دادم که به روش نیاره .البته جریان امروزو نگفتم الان تو این بحران کار منم بشم واسش مصیبت . فقط گریه میکنم و دعا شما هم برام دعا کنید . من دارم تمام سعیمو میکنم ولی 5 ساله که دارم سعی میکنم اگه سوتفاهم بود باید رفع میشد . این فقط یه کینه کهنس. شوهر من یا نباید ازدواج میکرد یا با کسی ازدواج میکرد که مادرش تعیین میکرد . تمام گناه ما اینه . . بخدا همسرک همیشه میگه ازم راضیه .
تا الان کوچکترین بی احترامی نکردم .
همش سعی میکنم همه چیز خوب باشه ولی دیگه از دست من خارجه . چون به گناه نکرده مجازات میشم
دعا کنید برام. دعا کنید
خداوکیلی یه ساعت هم نشستم . کارام همه قاطی . هیچی جور نمیشد . کارای آقای دکترم که بود .
خلاصه الان با شوهرک برگشتیم خونه شام من درست کردم ظرفا رو هم شوهرک شست
الان هم
داره روزنامه میخونه و هی میخواد حواس منو پرت کنه
منم چشمام داره روهم میره و خوابم میاد
شدید .راستی سه شنبه تولد خواهرمه . این واهر من از اون دختذای خیلی دلسوز و مهربونه که فکر
همه هست . نمی دونم چی بخرم که خوشحال شه . وقتم ندارم اصلا .![]()
راستی مرسی از کسایی که منو راهنمایی کردن . من همش احساس میکنم تو رابطه با اطرافیانم دجار مشکلم . میدونید من از اول ازدواجم خیلی مشکل داشتم تا با خانواده همسرک ارتباط برقرار کنم . البته خدا رو شکر تا الان بی احترامی پیش نیومده . همسرک هم هوامو خیلی داره . من خواهرشوهر و برادر شوهر نداره .همسرکم تک فرزند خونس . ولی خو ب اونجا هستن کسایی که از من خوششون نمیاد و این کلی مشکل ساز شده . چون همسرک به خاطر این رفتار اونا باهاشون بعد لز ازدواج سرد شده . خوب اخه اونا گاهی حتی جوب سلام منو نمیدن .این باعث شده که مادر همسرک از دست من ناراحت باشه .چون بالاخره اونا فامیلای نزدیکشونن که مدام باهاشو رفت و امد داریم . من سعی میکردم که باهاشو ارتباط برقرار کنم البته خدا رو شکرالان خیلی اوضاع بهتره ولی خوب حساسیتها وجود داره دیگه . ناگفته نمونه که من با بقیه افراد خانواده رابطه خوبی دارم و خیلی دوستشون دارم . مادرجون همسرک هم خلاصه مادر حق داره توقعایی از پسرش داشته باشه .
آخ جون جمعه .جمعه ها رو دوست دارم ولی فقط تا ظهر بعدش یواش یواش اون دل گرفتگی خاص جمعه ها میاد سراغم .فکر میکنم خیلی های دیگم دچار این حس میشن .
دیروز بعد ازاینکه کلی شستم و سابیدم و جارو کردم مامانم زنگ زد گفت پاشو بیا اینجا برات باقالی پلو پختم منم با کله رفتم . سرراه هم کلی کنگر خریدم تا مامانی زحمتشو بکشه . ولی رفتم دیئم مامان جون کلی نخود فرنگی گرفته . خلاصه نشستیم به پاک کردن و حرف زدن . عصر هم همسرک با قیافه عصبانی اومد دنبالم .چون سر کار کلی درگیری براش بوجود اومده بود . ولی رفتیم یه ذره گشتیم حالش بهتر شد بعد هم رقتیم برای یکی از دوستامون کادو بخریم بریم خونه جدیدشون . این کادو خریدن هم پروژه ای شده بود برای خودش . از قبل ازعید دنبال فرصت بودیم .
شب به پبشنهادهمسر رفتیم بیرون شام . ولی اونجا یه پسر جوون رو دیدیم که دچار حمله صرع شد . کلی دلم براش سوخت . شام اصلا بهمون نچسبید. یه دختری هم همراهش بود . معلوم بود دوستشه . طفلک نمیدونست چکار کنه کلی دست دست کرد تا به خونه پسره زنگ زد .بعد از اون کلی با همسرک در رابطه با اینکه باید همیشه شاکر سلامتیمون باشیم حرف زدیم .
رسیدیم خونه یکی از دوستامون زنگ زدن گفتن دارن میام اینجا . ما هم که میخواستیم بریم خونه مادر همسرک برناممونو بهم زدیم . این دوست ما دوست صمیمی همسرکه از دبیرستان تا الان . ولی من با خنمش خیلی راحت نیستم . دختر خوبیه ها . ولی خیلی سخت حرف مشترک پیدا میکنم باهاش بزنم .همش تو مایه افه و پزه . تقریبا خیلی از دوستای مشترکمون باهاش راحت نیستن . ولی کلا ازش خوشم میاد .دنیای جالبی داره برای خودش .دلمشغولیاش خیلی با من فرق داره ولی برام جالبه .
الانم همسرک رفته سرکار البته تا ناهار برمیگرده . منم دارم براش یه لوبیا پلو مشتی درست میکنم .
![]()
