تبليغاتX
عسل و شو هرک
روزانه های زندگی
سلام سلام

بازم باختیم  منکه هیچ نمیتونم بازی فردا رو نگاه کنم . کاش همسرک بازم بره یش دوستاش تا من با خیال راحت صدای تلویزیونو قطع کنم بیصدا بازی رو نگاه کنم .

خوب اوضاع من که فعلا خوبه . راستی جمعه یه اتفاق جالب افتاد چون فعلا میخوام برم سریال پرستاران رو ببینم دفعه بعد براتون تعریف میکنم

شوهرک از فرصت استفاده کرده و کانال را عوض مینماید بازی انگلیس و سوئد .ولی من رفتم سراغ سریالم فعلا بای بای

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 22:46  توسط عسل  | 

سلام سلام صدتا سلام . خوبید

منم خوبم . خوب عسلک یعنی همین میتونه خیلی حالش بد باشه میتونه زودی هم حال خودشو خوب کنه .

 خوب فوتبالم به سلامتی باختیم . منکه بازی شنبه رو از حرص و استرس فکرنکم کامل نگاه کنم . به شوهرک هم گفتم از محل کار یه راست بره پیش دوستاشو اونجا نگاه کنه . اینجوری بیشتر بهش مزه میده .

دیشب شام خونه مامان شوهرک بودیم شب  هم اونجا خوابیدیم .الان شوهرک منو گذاشت خونه و رفت سرکار . منم میخوام پاشم یه دستی به سروگوش زندگیم بکشم بعد هم برم خونه مامانم اینا ناهار چون شوهرک نمیاد خونه تا عصر .یه ذره هم میخوام به خودم حال بدم خرید کنم برای خودم . شب هم عروس یکی از همکارای شوهرک جون دعوت داریم . من از حالا ذوق عروسگردونیشو دارم . ولی چون شوهرک رئیس آقای داماد هست باید کلی سر سنگین رفتار کنم . چه کار سختی

من چند روز پیش رفتم بیمارستان دیدن یکی از دوستام که حامله اس . یه مشکل کوچیکی داشت که رفع شد . خداروشکر .ولی اونجا یکی از دوستای قدیمیمو دیدم .طفلک چه حال بدی داشت . باردار بود و بد ویار . تازه مثل اینکه کیست هم داشت . چون با اینکه ماهای اولشه شکمش باد کرده بود . کسی میدونه تو این حالت بچه میمونه یا نه ؟( منظور زنده بودنه نه میمون . چکار کنم تقصیر این رسم الخط وبلاگه دیگه) طفلک روحیشو باخته بود . منم نگرانشم . کاش حالش زودتر خوب بشه

خوب من برم به قسمت کوزتی ماجرا . یعنی مرتب کردن خونه بای بای

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 8:12  توسط عسل  | 

حالم بهم میخوره از ادمای کنایه زن . حالم بهم میخوره از کسایی  که حرفشونو نمیگن و ادما رو با نیش زبون تحقیر میکنن . بدم میاد از کسایی که ادعای مسلمونیشون میشه ولی دل شکستن تو مرامشون گناه نیست

متنفرم از عالمای بی عمل کسایی که وقتی حرف میزن صد من صد منه ولی دریغ از یه جو عمل. تازه کلی هم به خودشون بیست میدن . متنفرم از ادمای دورو . متنفرم از کسایی که با حذف دیگران میخوان خودی نشون بدن

ولی میدونم خدای عادلی اون بالا سر هست که حق و ناحق میبینه . خدایی که از حق خودش میگذره ولی از دل شکسته بندهاش نمیگذره

این ادما حوالشون با اون خدای بالا سر

( اینا گلایه های عسلکه از  ادمایی که خارج از این وبلاگن . فقط میخواد اروم شه )

حالش خوب شد میاد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 18:22  توسط عسل  | 

خوب جام جهانیم که شروع شد و همسرک من به مراد دلش رسید . الانم داره بازی هلند و صربستان و نگاه میکنه . فکر کنید مرخصی گرفته اومده خونه .

منکه زیاد اهل فوتبال نیستم ولی خوبی جام جهانی اینه که شوهرک عصرا خونه اس پیش خودم

بازی ایران و مکزیکم امروزه . کاش یه جوری باشه که راضی باشیم . قراره بریم خونه مامان اینا . شام خونه داداشمیم .البته مامان شام میپزه میاره .( ایول مادرشوهر) یه نیمه خونه مامان اینا یه نیمه خونه داداش اینا .

اوضاع خودمم خوبه . خدا رو شکر .

راستی یکی از کسایی که دوستشون دارم زیاد میاد اینجا رو میخونه تازگیا .این مال اون دوست خوشگلمه

من برم استرس فوتبال خفه ام کرد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت 18:40  توسط عسل  | 

سلام سلام . چه خوبه ادم وسط هفته تعطیل باشه من امر.ز همش فکر میکردم شنبه اس بعد که یادم میفتاد سه شنبه اس کلی ذوقمرگ میشدم

این چند روز خیلی خوب بود خوش گذشت . مخصوصا که من دارم به نیمه پر لیوان تو ارتباطم با بقیه نگاه میکنم .دارم به خودم یاد میدم جای متوقع بودن از اطرافیانم اونارو همونجور که هستن قبول کنم و دوست داشته باشم .

در مورد مامان شوهرک هم همینطور . دارم گاهی بهش حق میدم . شاید منم کاری کردم یا نه از کل شرایط ناراضیه هرچیه مادر شوهرک عزیز منمه و من  اگه شوهرکمو دوست دارم باید همه چیز اونو بخوام نه چیزایی که فقط خودم دوست دارم . جای غر زدن .و ناراحت شدن سعی میکنم بدیا رو فراموش کنم وجاش یاد خوبیا بیفتم .دعا میکنم خدا مهر منو به دلش بندازه .

فکر میکنم  کارم درست نیست که اینقدر حساسم . من میخوام زندگی کنم پس نباید اینقدر زودرنج باشم . جای ناراحت شدن خوبیای زندگیمو یادم میارم و  خدارو واسه همه چیزایی که بهم داده شکر میکنم

میخوام هر وقت  ناراحت شدم اول از یک تا ده بشمرم بعد ۱۴ تا صلوات بفرستم . بعد یاد چیزایی بیفتم که خوشحالم میکنه . امیدوارم بتونم این کارا رو بکنم . تمام سعیمو میکنم

خوب دیگه برم سراغ شام پزون .

راستی ملودی بلا ی خوشگلمونم برگشته . خیلی خوشحالم  .ایشالا همه همیشه سالم و خندون باشید

(چقدر این پستم عارفانه فیلسوفانه شد )

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 19:4  توسط عسل  | 

سلام

خوب مثل اینکه اینجور که معلومه ملودی جونم بهتر شده . الان خبر جدیدی پیدا نکردم . هرکس خبری داره به منم بگه . دلم واسش تنگ شده .

راستشو بخواید خودمم حال خوبی ندارم . هفته پیش از زور فشار کار و فشار عصبی بازم از طرف مادر شوهرم از حال رفتم و رفتم زیر سرم . یه روزم استعلاجی گرفتم و خونه مامان اینا استراحت کردم . تصمیم گرفتم که به شوهرکم چیزی نگم احساس میکنم غرور مردونشو جریحه دار میکنم . خوب اون که کاری نمیتونه بکنه .

مهمونی من هم به خاطر مریضیم با مخالفت شوهرک مواجه شد و بهم خورد . میخوام اگه بتونم این دو روزو استراحت کنم . اخه پنج شنبه جمعه سر کار بودم .

پنج شنبه شب هم یه دعوای اساسی داشتیم . البته ما وقتی دعوا میکنم اوضامون بهتره . چون اینقدر جرو بحث میکنیم تا اشتی کنیم .ولی خوب اثراتش تو روحیمون میمونه . الان هو افتابیه .

امشب و فردا رو با خانواده همسرک میگذرونیم . پس فردا با خانواده من میریم خارج شهر برای گردش . شاید امشب یه سر به نی نی کوچولو دوستم زدم. هنوز ندیدمش  

کاش این دو روز اعصاب خورد کنی پیش نیاد و اون کسایی که اصلا حوصله دیدنشونو ندارم نبینم . باور کنید شمام جای من بودید همین ارزو رو داشتید . فکر کنید تو یه جمعی کاری کنند که شما کاملا کنار گذاشته بشید . تازه اگه حالشون خوب نباشه جواب سلامتونم به زور بدن .بعدش همه هم هی ازشون تعریف کنن و از سلیقه و رفتار اجتماعیشون بگن . اخر سرم مادر شوهرتون هی اونا رو تو سرتون بکوبه

میدونم اینقدر حالم بده که دارم هرچی میتونم مینویسم . شما ببخشید اگه اینقدر قاطی پاتی نوشتم

دفعه بعد جبران میکنم  

راستی لیلی جونم هم دستور غذاهای خوشمزه ای رو تو وبلاگش نوشته . به سر زدنش می ارزه

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 17:47  توسط عسل  | 

ای وای اومدم اینجا از خودم بنویسم دیدم ملودی گلم عزیز من تو بیمارستانه . کاش الان که من دارم مینویسم حالش خوب شده باشه دریا جونم منم دارم دعا میکنم . همگی دعا کنید این دختر مهربون و شاد دوباره مثل قبل بیاد پیش شوشو مهربونش میدونم الان شوشو مهربونش چقدر دل نگرونه .دیگه نمیتونم بنویسم دعا کنید همه با هم  دلم گرفته یه عالمه ملودی جونم زود برگرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 8:0  توسط عسل  | 

وای یه هفته دیگم گذشت . باور میکنید من هنوز فکر میکنم تازه عید تموم شده

روزا همچین میگذرن که باور کردنی نیست . الان هم کلی کار دارم . اومدم یه سر بزنم و برم

راستی مرسی از همه کسایی که کمکم کردن واسه مهمونی .

کلی خانم باسلیقه اینجا بود من خبر نداشتم  بیاید یه سایت اشپزی راه بندازیم

منم برای مهمونیم  احتمالا باقالی پلو حتمیه بقیشو هنوز نمیدونم .

افسانه جونم خیلی ناراحت شدم که وبلاگتو تعطیل کردی کاش برگردی زود .

ملودی عزیز و شوشو خان مرسی از حمایت شما از اهالی  وبلاگ . خیلی باحال بود .

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 22:41  توسط عسل  | 

سلام سلام صدتا سلام

به من کمک کنید

 اینجانب میخواد دو هفته دیگه ۱۵نفر از خاندان محترم شوهرم یعنی مادر و مادربزرگ و داییهای و اهل و عیال و ... رودعوت کنه

ولی جام کوچیکه میز نهارخوری که جای همه رو نداره . جای سفره انداختن برای این تعداد رو هم ندارم . میخوام سلف سرویس کنم مهمونی رو . کمکم کنیدبگید چی بپزم

هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستم

اوضاع دستم زیاد خوب نیست زخم جای بدیه و جوش نمیخوره . تازه چرکم کرده  طفلک شوهرک کلی بهم میرسه

راستی یه اتفاق خوب یواش یواش دارم مادر شوهرمو مثل سابق دوست میدارم

کاش کاری نکنه بازم برم تو لک

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 19:5  توسط عسل  | 

 
>