مامانای عزیز و مهربون روزتون مبارک
روز زن مبارک ![]()
![]()
![]()
راستی منم کادوی روز زنم رو گرفتم ( مامان که نیستم هنوز
)
یه دیوان دو جلدی کلیات شمس خیلی خوشگل
مرسی شوهرک عزیزم مرسی![]()
خوب الان سر کارم برم برم تا صداشون در نیومده ![]()
اوضاع بد نیست الحمدالله مثل اینکه داروها اثر کردن و خوب میتونن جلوی بیماری رو تا حدی بگیرن . البته درمان در کار نیست فقط تا حدی جلوی پیشرفت رو میگیرن . بازم خدا رو شکر . این چند روز حالم خیلی بد بود . ولی الان بهترم . راستی این اقایی که بیمار شدن همون کسی هستن که دختراشون چشم دیدن منو ندارن . البته الان ظاهرا اوضاع بهتر شده . منم که اینقدر ناراحتم براشون که از ته دل براشون دعا میکنم چون خودشون از مریضی پدرشون خبر ندارن و فکر میکنن یه بیماری ساده اس . من که تموم ناراحتیامو ازشو ن فراموش کردم . خدا کمکشون کنه ![]()
راستش چند روز پیش شوهرک مهربونم گفت : "عسل جون مرسی که تو این مدت رفتارای اینا رو تحمل کردی و باعث نشدی من باهاشون قطع رابطه کنم اونوقت الان عذاب وجدان داشتم . " اینقدر این حرفش به دلم نشست . خدارو شکر کردم که این صبر تحمل رو بهم داد و کار اشتباهی نکردم که الان شرمنده شوهرم باشم ![]()
![]()
یکی از دوستای نزدیکم هم مشکلی پیدا کرده که خیلی ناراحتم براش . در واقع با یه پسری دوست بود که اون پسر از اول گفته بود قصد ازدواج نداره ولی دوستم چون قبولش داشت و فکر میکرد باهاش خوشبخت میشه امیدوار بود که بتونه نظرشو عوض کنه . انصافا هم همه تلاششو کرد . اخه دختر خیلی مهربونیه اینقدر که اون محبت به پای پسره ریخت اینقدر که همش خودشو باهاش هماهنگ کرد که حد نداشت . ولی الان پسره ارتباطو تموم کرده سر یه بهانه الکی . اخه ادم با انصاف اگه تو واقعا نمیخوای چرا با احساسات مردم بازی میکنی چرا ترغیبش میکنی که رابطه رو ادامه بده . تو که میدونی چقدر وابسته میشه . فقط برای خودخواهی خودت هر بار که میشد زودتر این رابطه رو قطع کرد ادامه دادی .
تازه همه کارای خودشم که باعث ترغیب دختره میشد رو طوری وانمود میکرد که انگار نه انگار . حتی زیر بار حرف منطقی هم نمیرفت .
همش میگه تو ادعا داشتی منکه ادعای چیزی نداشتم . کاریم که کردی برای خودت بود منکه نخواستم . ولی خدا شاهده خودم میدیدم چطور دوست منو ترغیب میکنه . چطور هر کاری دلش میخواد رو میکنه و اینقدر قشنگ توجیه میکنه که د.وست من همه چیزو حق مسلم اون میدونست .
الان هم دوستم فکر میکنه اون باعث قطع رابطه شده هرچی بهش میگیم بابا تو مقصر نیستی . تازه به نفعته که تمومش کنی به خرجش نمیره که نمیره . خدا کنه حالش بهتر شه باهاش منطقی حرف زد . تازه دوست من یه دختر خوشگل با موقعیت اجتماعیه خوبه که میتونه یه ازدواج موفق داشته باشه ولی تو گوشش نمیره که نمیره . فکر میکنه فقط با این پسر خوشبخت میشه ![]()
کاش خدا اون ادمی که قراره تو سرنوشتش باشه الان جلوی راهش قرار بده . کاش خدا کمکش کنه تا راحت تر این موضوع رو فراموش کنه . خدیا هرچی که خیرشه بهش بده . طاقتشم بهش بده
( الان اینجا رو بخونه کلی دعوام میکنه چون گفته فقط دعا کن اون پسره عوض شه و برگرده
)
خیلی غصه دارم یکی از عزیزای همسرک مریضی بدی گرفته . خودش خبر نداره خیلیا دورو برمون خبر ندارن من و همسرک هم دیروز فهمیدیم . دارم دق میکنم . خدایا کمکمون کن . تو رو خدا دعا کنید همسرک طفلک یه مشکل هم تو کارخونشون به وجود اومده درگیر اونم هست . اوضاع من خیلی بهم ریخته نمیدونم چطور باید به همسر و مادرش و اطرافیانش دلداری بدم وای به روزی که اینا بفهمن .
من که تو تنهاییم کارم فقط گریه کردن و دعا کردنه . کاش خدا یه رحمی به ما بکنه
دعا کنید برامون
جونم براتون بگه ابجی جون ماهم کنکورو داد ولی خوب خدا داند چگونه . طفلک خیلی ناراحته مثل اینکه دینیشونم سخت بوده کلی حالگیری شده .حالا تا ببینیم خدا چی میخواد
این هفته هم که کنکور آزاده .
ما تصمیم داریم با مامان اینا هفته اخر تیر رو بریم شمال تا خستگی بچه ها در بیاد . خدا کنه جور شه بریم اونوقت من روز تولدم شمالم اخ جون
( 29 تیر ماه روز تولدعسلک گل گرامی باد )
راستی امروز یه اتفاق جالب افتاد . ساعت چهار عصر که همه دیگه از خستگی نای کار کردن نداشتن یه دفعه از زیر یکی از میزا یه رتیل توپول مپل در اومد وسط ازمایشگاه .
اقا جون ما سه تا خانمی که اونجا کار میکنیم جیغ زنان فرار کردیم . یکی از اقایون همکار با شجاعت دنبال رتیل خان کرده بود که بکشدش رتیله هم نامردی نکرد و یه دفعه از پاش بالا رفت . جای اون اقا ما سه تا چنان جیغی کشیدیم که فکر کنم رتیل جان در جا سکته کرد چون اقای همکار محترم سریع تونست زیر پا لهش کنه . هنوز جنازه پخش و پلا شدش تو ازمایشگاس .کلی بعدش خندیدیم ولی من از ترس و چندش تموم بدنم خارش گرفته
این اخر هفته هم شاید بریم تهران .هنوز معلوم نیست منتظر نظر مامان و مامان بزرگ همسرک هستیم .
خوب الانم هم که داریم میریم خونه مامانم اینا مامان جون گفته میخواد برام لوبیا پلو بپزه
دیشب هم که خونه مامان جون همسرک بودیم . من اینقدر خسته بودم که ساعت 10:30 خوابم برد صبح میترسیدم مامان جون ناراحت شده باشه از اینکه من زود خوابیدم ولی اوضاع افتابی بود . کلا مدتی که هوا افتابیه ( چشم نزنم خودمو )
منم که شدم عروس مهربون امون نمیدم که بخوان از دستم ناراحت بشن هربار هم که احساس کردم بازم ابرای سیاه دارن میان زودی راست و ریستش کردم . ![]()
![]()
فعلا بای بای ![]()
بابا این چه وضعی نه اپی نه خبر جدیدی
خلاصه خودم دست بکار شدم این ملودی خانمو هم چشم زدیم ها نمیگه بیخبر برم کلی ادم غصه دار میشه . شایدم خسته شده از دستم بس که وقت وبیوقت سراغش رفتم
خانم همسر هم نمیاد بگه بابا اینجا یه خاله ای نگران نی نی گولو خوشگلس بیا م از نی نی گولو بنویسم
فقط دریا جونم با وجود امتحاناتش میاد و میره
خوب از خودم بگم . فعلا خبری نیست امن و امان فوتبالا رو دنبال میکنیم
ابجی کوچیکه هم که جمعه کنکور داره و استرس و این حرفا . ما هم پنج شنبه قراره اردوی ضد استرس کنکور تو خونه مامان اینا برگزار کنیم ![]()
از شوخی گذشته دلم براش میسوزه طفلک خیلی اوضاعش خرابه همش نگرانه بابا این کنکور هم عجب غولی شده . واسه خواهر کوچولوم دعا کنید لطفا
الان مثل یه خانم خوب خونمونو مرتب کردم غذامو بار گذاشتم ( راستی مگه ماکارونی رو هم بار میذارن ؟
) اومدم سراغ وبلاگ عزیزم
خوب بریم سر قضیه جمعه
جمعه نزدیکای ظهر بود که بابا جونم زنگ زد خونمون پرسید ظهر خونه اید؟ مامان اش پخته براتون بیارم .گفتم خونه ایم ولی خودمون میایم میگیریم ولی بابا گفت نه من خودم کار دارم براتون میارم . منم تشکر کردم و خداحافظی . ظهر نهار خوردیم و شوهرک رفت مامان ایناشو برسونه باغشون (اخه یه باغ نزدیک شهر دارن که جمعه ها میریم اونجا این هفته هم به خاطر فوتبال ما نرفتیم )
تازه شوهرک رفته بود که زنگ زدن درو باز کردم و دیدم مامان و بابا اومدن با هم بدون خواهرام تازه از
اش هم خبری نیست
بابا گفت اشتون یادمون رفت عصر میاریم براتون .کلی نگران شدم فهمیدم اش بهونه اس و کار دیگه ای باما دارن که ظهر جمعه اوندن خونه ما اخه اصلا از این عادتا ندارن همیشه میگن شما بیاید خونه ما . حالا از استرس دارم میمیرم و روم هم نمیشه سوال کنم چی شده ![]()
کلی از زمین وزمون حرف زدن تا شوهر ک اومد وقتی مامان و بابا رو دید قیافش این شکلی شد ![]()
ولی خوب اونم روش نمیشد بپرسه
تا عاقبت بابا خودش شروع کرد که اره ما یه صندوق قرض الحسنه داشتیم و وام میگرفتیم و از این حرفا تا به اینجا رسید که الان بعد از بازنشتگی من با این صندوق تسویه حساب کردم و ۲ میلیون بهم برگردونون( همون سپرده خودشون) حالا هم این پول رو میدیم دست شما تا بذارید رو پولتون واسه خونه خریدن
الهی قربونشون برم زبونم بند اومده بو د ما اصلا تصمیم نداشتیم از کسی کمک بگیریم مگر اینکه خیلی لازم باشه ولی اونا حتی نذاشتن ما زبون باز کنیم اومدن پول رو به ما دادن هرچی من و شوهرک اصرار کردیم بابا حالا سه ماه مونده به وام ما بذارید باشه خودمون لازم داشته باشیم بهتون میگیم گوش نکردن و پول رو به ما دادن . کلی شرمنده اشون شدیم![]()
![]()
خدا پدر مادرامون رو برامون حفظ کنه که اینقدر به فکر ما هستن و حالا که مستقل هم شدیم همیشه دارن کمکمون میکنن . این کار پدر مادرم خیلی برام ارزش داشت .
مرسی مامان جونم مرسی بابا جونم
ایشالا ما هم بتونیم بچه های خوبی باشیم براشون
البته میدونم شوهرکم چقدر تو دلشون جا باز کرده با وجود مخالفت های قبل از ازدواج ما و مشکلات دوران نامزدی الان میدونن که شوهرک من برای خوشبختی من هر کاری بتونه میکنه و کلی به اونا احترام میذاره به خاطر همین خیلی دوسش دارن
مرسی شوهرک مهربون و با فکر و صبور من
