تبليغاتX
عسل و شو هرک
روزانه های زندگی

خوب عسلک با یه تاخیر طولانی بازم برگشت

والله بی تقصیرم همیشه میام وبلاگای قشنگتون رو میخونم ولی وقت نکردم بنویسم . اوضاع خیلی شلوغ . سر کار که ترافیک مرخصیای تابستونه و اوضاع قرو قاطی ( شایدم غرو قاطی ) من و شوهرک هم عصرها  بدو بدو برای خونه دیدن و خرید خونه . از شانس بد ما اپارتمان هم که گرون شده . حالا خدا رو شکر که شهرستانیم . تهران که فکر نکنم با پول ما اپارتمان از قوطی کبریت بزرگتر پیدا بشه .

مادر شوهرک عزیزو مادر بزرگ جون هم هفته دیگه میرن مکه . مامان جو ن خودم هم که مشغول تدارک اش پشت پای اوناست .منکه هیچ کمکی نتونستم بکنم همش سرم شلوغه . سعی میکنم کارایی رو که برای برگشتشون لازمه تا خودشون هستن مشخص کنیم چون مسولیت همه چیز با منو شوهرکه . اینم از دردسرای یکی یدونه بودنه دیگه 

دریا جونم هم که تازه از زیارت برگشته و حاج خانم شده . راستی دریا جون توصیه های ایمنی اگه داری برای این سفر بگو تا من به مادر شوهرم اینا بگم . اخه من گفتم یکی از دوستام تازه از سفر حج اومده اونام فکر میکنن که حتما از همکارا یا دوستای دانشگاهیمه هی سوال میکنن نمیدونن من هنوز این دوست نازمو ندیدم

هیچ فکر نمیکردم تو این دنیای مجازی بشه ارتباطایی اینقدر نزدیک پیدا کرد .

خیلی دوستای مهربون وبلاگیمو دوست دارم

خیلی زیاد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 11:39  توسط عسل  | 

روز پدر بر همه پدرای مهربون مبارک

باباجونم خدا تو رو برام حفظ کنه الهی

خدا پدر شوهرکمو بیامرزه که با وجود اینکه ندیدمش خیلی دوستش دارم

شوهر مهربونم روزت مبارک گلم

امسال ۱۳ رجب حال خاصی دارم حالی رو که فقط نیمه شعبان داشتم . یه بغض قشنگ تو گلومه و همش برای هرکس که یادم میاد دعا میکنم . شاید به خاطر اینکه تو این ماه عزبز اینقدر زود حاجتمو گرفتم و خدا شوهرمو سالم بهم برگردوند

الان هم نذر دارم شکلات پخش کنم . شوهرک رفته خونه مامانش تا ابگرمکن درست کنه بعد میاد بریم شکلات پخش کنیم . بعدش میریم سر خاک  پدر و پدر بزرگش . شب هم میریم خونه ما . دیشب خونه مادرشوهرکم بودیم . خدا رو شکر اوضاع خوبه و فعلا ابرای تیره رو روابطمون نگرفتن . فکر میکنم کارام و صبرام نتیجه داره میدن و مادر شوهرم داره با هام کنار میاد .

به نظر من برای روابط با خوانواده شوهر باید ادم خیلی چیزا رو نبینه و بیخیال باشه . من اول اینجور نبودم حساس بودم کلی ولی دیدم این موضوع فقط داره من و شوهرکمو زجر میده . واقعا ارزششو نداشت . حالا دارم سعی میکنم خیلی وقتها خیلی چیزا رو نبینم و نشنوم . شاید کار راحتی نباشه ولی محال نیست واقعا حساسیتای ادم وقتی زیاد میشه که ادم خودش بهشون بال و پر بده

تو این هفته بدی که گذروندم فهمیدم مشکلات اون چیزی نیست که من فکر میکردم . اینا جز زندگین . تازه میفهمیدم سر چه چیزای بی ارزشی خودمو ناراحت میکردم چقدر ناشکر بودم . دارم سعی میکنم از لحظات زندگیم لذت ببرم تا حسرت نخورم

پ . ن :لیلی جونم تو هم نه به خاطر کسی فقط به خاطر خودت سعی کن به اون چیزایی که ناراحتت میکنه فکر نکنی . جای فکر کردن تو اون لحظه به چیزی فکر کن که شادت میکنه یواش یواش یادت میره از چی ناراحت بودی . میدونم که تو خیلی عاقلانه می تونی این کارو بکنی چون زندگیتو دوست داری

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 10:23  توسط عسل  | 

خدایا جونم مرسی مرسی مرسی

ای خدا نمیدونم چطور ازت تشکر کنم . منی که هیچ کاری نمیکنم برات ولی تو همه مشکلات زندگیم کمکم بودی . خدایا ممنونم

ازمایشات گلم عزیز زندگیم عمر و هستیم همه منفی شد . الان هنوز باورم نمیشه از خوشحالی دارم گریه میکنم . با اینکه دیشب فهمیدم ولی هر ان یادش میفتم خدا چطور نجاتمون داد بغض میکنم

دیروز غروب ۱۰ دقیقه بعد از اینکه جواب ازمایشاتو گرفتیم و داشتیم از ذوق گریه میکردیم خواهرک کوچیکم زنگ زد و خبر قبولی کنکورشو داد . رتبه اش ۲۷۷۰ شده . وای دیگه از خوشحالی بال در اوردم . تازه رتبه زبانشم ۱۶۱ شد . فقط خدا رو شکر میکردم که بعد از یه هفته وحشتناک چه جور دلمو شاد کرد

مرسی از همه کسایی که اومدن و دلداریم دادن . من نمیتونستم بنویسم ولی وقتی حرفاتونو میخوندم کلی روحیه میگرفتم

خدا دل همتونو شاد کنه .

من بازم میام از اون روزای دردناک مینویسم

بای بای

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 9:2  توسط عسل  | 

ای خدا جون چرا

وای من باز اومدم از همه این دلای پاک که اینجا رو میخونن دوستای مهربونم کمک بخوام برام دعا کنید . عزیزترن کسم شوهرک مهربونم سایه سرم مشکوک به یه مریضیه . الان که اینا رو مینویسم دارم گریه میکنم جواب ازمایشاش شنبه معلوم میشه . دارم دیونه میشم دق میکنم .

خدا جونم تورو به این ماه عزیزت قسمت میدم لطفتو از زندگیمون برنداری . خدای من تو مهربونی من بنده ناشکر تو ولی میدونم وقتی با دل شکسته بیام سراغت تنهام نمیذاری من امیدم فقط به تو خدای مهربونه

دوستای گلم محتاج دعاهاتونم عسلک الان جز دعا هیچ کاری از دستش بر نمیاد هر نذرو نیازی کردم . فقط شوهرکم امید زندگیم خوب بشه

دعا کنید برامون از ته دل

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 16:35  توسط عسل  | 

سلام سلام . من برگشتم

مرسی از همه کسایی که روز زنو تبریک گفتن بهم

 

یه تشکر ویژه از آزاده جون جونم که تولدم یادش بود

عسلک رفته بود شمال خوشگذرونی جاتون خالی خیلی خوب بود خیلی خوش گذشت .یه مسافرت لازم داشتیم . بابا اینا و داداشم اینا هم بودن . کلی خوش گذشت مخصوصا شوهرک من که کلی همه رو میخندوند و نمی ذاشت به کسی بد بگذره . واقعا خوشحالم از انتخابم . وقتی خوب فکر میکنم میبینم زندگیم با همه پستی و بلندیش خیلی خوب و شیرینه باید همیشه خدا رو شکر کنم و قانع باشم به داشته هام

الان هم سرم خیلی شلوغه . میدونید که بعد از مرخصی اوضاع چه جو.ر میشه تازه سه شنبه و چهار شنبه هم کلاس دارم و باید به 40 نفر اقای بزرگ درس بدم .کلی استرس دارم اولین بار نیست که تو محل کار کلاس میذارم ولی اینا همه از جاهای دیگه میان نمیدونم چی میشه دعا کنید برام

تواین هیر و بیر 2 تا کار اموز هم دارم . طفلکی ها دخترای خوبین . همش دنبال من میان مثل جوجه . فکر میکنن چه خبره تو کارخونه .  فکر میکنن منم خدام دیگه تو کارم . کلی حال میکنم ها

وقتی اینا اومدن تازه فهمیدم که وای چقدر عمر زود میگذره همش فکر میکردم که تازه از دانشگاه اومدم بیرون ولی الان 6 ساله که فارغ التحصیل شدم . وای که چقدر عمر زود میگذره

 

الان هم شوهرک اومد بالا سرم داره اینا رو میخونه . دوستت دارم  عزیزم  خیلی خیلی خیلی

( اینم پاچه خواری عشقولانه )

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 20:51  توسط عسل  | 

 
>