وای که چه خوب شد بالاخره وقت کردم ها
. مردم از بس که حرفام تو دلم موند
خوب از اول میگم . ما که رفتیم تهرون استقبال مادر شوهر جان . قرار بود ساعت شش صبح یکشنبه برگردن نشون به اون نشون که ساعت ۲ ظهر یکشنبه تازه پروازشون انجام شد . ماهم چون اینجا کلی کار داشتیم برگشتیم و نتونستیم بریم فرودگاه . البته همه سعیموو کردیم ولی خوب نشد دیگه . جاتون خالی برگشتنی خاله و دایی و دختر خاله شوهرک با ما بودن
یه پراید سبک رو تصو کنید که غیر از راننده ۴ تا مسافر داشت که سبکترینشون من بودم
( عسلک تپلی ۵۸ کیلو ا ها )
دختر خاله جان که از همه سنگین تر بودن جلو نشستن من و دایی چان و خاله جان عقب منم وسط اون دوتا
تصور کنید حال منو موقع رسیدن به خونه . وقتی رسیدیم هم چون عروسی دوستمون بود و اگه نمی رفتیم عاقمون میکرد بدو بدو رفتیم عروسی تا ۲ نصفه شب
صبح هم شش و نیم از خواب پاشدیم و رفتیم سر کار عصر هم که برگشتیم در تدارک مهمونی فردا بودیم که مادر شوهرک جان برمیگشتن .
سه شنبه هم کله سحر از خواب پاشدیم منم ساعت ۸ رفتم موهامو سشوار کشیدم که دیگه کار زیادی برای ظهر نداشته باشم و در بست در اختیار قوم شوهر باشم
. جاتون خالی که زن دایی های شوهرک مثل مهمون اومدن و تازه ساعت ۱۱ رفتن حاضر شن
مثلا مادر شوهر اونام ( یعنی مادر بزرگ شوهرک ) هم داشت برمیگشت ولی انگار نه انگار تموم مدت منو شوهرک دویدیم دنبال کارا . دریغ از یه تعارف . تو سالن هم من همش سرپا بودم و حواسم به مهمونا و پذیرایی بود
خلاصه اون روز هم گذشت و تازه کار ما شروع شد ۳۰ نفر مهمون از تهران که تا شنبه صبح موندن
طفلک مادر شوهرک وقت نکرد خستگی در کنه ![]()
تازه ما علاوه بر اونجا سالگرد ازدواج داداشم و تولد دوستای صمیمی من و شوهرک هم رفتیم . اصلا وقت کم می اوردیم
خلاصه که مادرشوهرک منم حاج خانم شدن ![]()
از شنبه هم مدام داریم دنبال خونه میگردیم دعا کنید یه جای خوب پیدا کنیم ![]()
فعلا سرم شلوغه تا موقع خونه پیدا کردن
بای بای
پ.ن
هنوز سوغاتیا بدستم نرسیده به محض وصول اعلام می گردد ![]()
![]()
![]()
راستی خواهر کوچولو منم مهندسی برق قبول شد ![]()
![]()
لیلی جون کجایی پس
من پیدات نمیکنم
عید همه مبارک
من نیمه شعبان رو خیلی دوست دارم جشن نامزدی ما هم نیمه شعبان بود ![]()
![]()
![]()
خوب ما تصمیم گرفتیم عروسی اراک رو نریم . ولی جاتون خالی پنج شنبه یه عروسی توپ رفتیم . کلی هم زدیم و رقصیدیم . الان هم تا دو سه ساعت دیگه میریم تهران . اخه مادر شوهرک جان اینا فردا صبح می رسن . البته اونا میخوان
بمونن تهران استراحت کنن سه شنبه بیان اینجا ولی ما همون فردا برمیگردیم . فردا هم عروسی یکی از دوستامونه کلی دلمونو صابون زدیم با همسرک جان برای بزن و بکوب . ![]()
![]()
![]()
فردا نتایج کنکور اعلام میشه واسه ابجی کوچولو منم دعا کنید همون چیزی که دوست داره قبول شه ![]()
خوب برم که کلی کار دارم . یواشکی اومدم اینجا . عسل دو دره باز ![]()
![]()
اوضاع به همون شلوغیه قبله
اصلا وقت نمیکنم به کارای مهمم من جمله به روز کردن وبلاگ قشنگم برسم ![]()
![]()
ولی خوب تا باشه از این شلوغیا . عروسی و مکه و...
جمعه اراک یه عروسی خیلی خوب دعوت داریم خیلی دوست دارم برم ولی خوب یکشنبه مادر شوهرک اینا برمیگردن نمیدونم میتونیم بریم یا نه . شوهرک که میگه بریم حتما من میترسم رفتن ما باعث شه که کارا قاطی بشه . اخه مسوولیت همه کارا رو ریختن سر ما
نمیخوام یه عروسی باعث بشه که حرف و حدیثی پیش بیاد . حالا ببینیم چطور میشه ![]()
پنج شنبه هم عروسی دعوت داریم .شنبه مولودی دعوت داریم . یکشنبه بازم عروسی
سه شنبه هم که مادر شوهرم اینا مهمونی ناهار برگشتن از مکه دارن
خلاصه عسلک الان قاطی قاطیه . تازه باید دنبال خونه هم باشیم ![]()
دعا کنید کارا خوب پیش بره .
راستی یه سر به ملودی بزنید . حتما از خوندن متن آقا ی شوشو لذت میبرید
خدا این زوج مهربو و نازو حفظ کنه برای هم . همیشه لبشون پر خنده باشه ایشالا ![]()
![]()
![]()
بالاخره وقت شد که بیام بنویسم . نه اینکه اینورا نیام ها . بدو بدو تو شرکت وبلاگ دوستای گلمو میخوندم . ولی وقت نداشتم بنویسم
به سلامتی مادر شوهرک عزیز و عزیز جون ( مادر بزرگ شوهرک ) رو راهی کردیم . شنبه ظهر پروازشون بود . من و شوهرک هم بردیمشون تهران و فرودگاه . ظهر هم یکمی خرید کردیم از تهران و عصر برگشتیم خونه .
یکشنبه هم بنده در مرخصی بودم
به هوای پختن اش پشت پا که البته همه کاراشو مامان و بابای خوبم انجام دادن من فقط تزیین کردم و پخش کردم
نخیر هم هیچم نگید هنر کردی چه کار سختی . واقعا پخش کردنش سخت بود کلی فنون مهندسی بکار بردیم اشا نریزه . تازه شوهرک هم طفلک مثل یه مورچه رانندگی میکرد .داداش و زن داداشمم اومدن کمک . کلی اش ریختیم ر ولباسمونو خندیدیم . جاتون خالی خیلی خوش گذشت اون شب . شوهرک منم که هی مدام از مامان تعریف و تشکر میکرد و قند تو دل مامان جونم اب میشد ![]()
حالا هم همش دارم برای برگشتشون برنامه ریزی میکنم تا همه چی خوب باشه و راضی باشن . تو فرودگاه وقتی مادر شوهرمو برای خداحافظی بغل کردم واقعا احساس کردم هیچ ناراحتی ازش بدل ندارم . واقعا اروم بودم . با اینکه دو روز قبل از رفتنش بازم یه ذره ابرای تیره اومد رو رابطمون ولی به خودم گفتم فشار کاراشه طفلک و خیلی زود تونستم فراموش کنم
البته فکر نکنید من الان یه فرشته معصومم
چند روز قبلش یه دعوای کوچولو سر یه مهمونی با شوهرک کردم . اخه همون جایی دعوت داشتیم که من اصلا دوست ندارم برم و شوهر ک میگفت به خاطر مادرش باید بریم . البته اونم کوتاه اومده بود میگفت اگه واقعا انقدر اعصابتو خرد میکنن نریم ولی بالاخره رفتیم . منم کلی سعی کردم جو مهمونی رو به طرف خودم برگردونم که موفق هم بودم
حالا هم کلی راهکار جدید تو برخورد با دختر داییاش تو ذهنمه . شوهرک هم کاملا ازادم گذاشته تا خودم هر کاری درسته انجام بدم
نه بابا نترسین نمیکشمشون ![]()
پ.ن
دریای مهربونم کاش یه خبری بهم بدی نگرانتم . اینقدر خودخوری نکن . اشتباهت هر چی باشه میتونی خودتو ببخشی
شاید خیری توش بوده . من مدام برات دعا میکنم
