تبليغاتX
عسل و شو هرک
روزانه های زندگی
امروز صبح که پاشدم طی یه تصمیم انقلابی نرفتم سر کار . این روزا کارم سبک تر شده ولی چون معلوم نیست این جور بمونه تصمیم گرفتم امروز بمونم خونه . کلی کار خورده داشتم که منتظر فرصت برای انجامشون بودم و امروز به خیلیاش رسیدم . الان کلی وجدانم سبک شده . یه چندتا کشو بود که وقتی بازشون میکردم انگار بهم فحش میدادن الان مرتب شدن ولی نمیدونم چقدر این مرتبی چقدر طول میکشه

ولی حالی داد امروز بهم کاراما انجام دادم از صبح هم دارم موسیقی گوش میدم از هر نوعی که هوس میکردم . الان هم رضا صادقی . تا حالا زیاد ترانه هاش رو گوش نکرده بودم . توی اهنگاش اهنگای قشنگ کم نداره . خوشم اومد بعد از بنیامین این  دومین حواننده پاپ وطنی بود که خوشم اومد

شوهرک هم برگشت با یه گوش چرک کرده ولی خوب مسافرت بدی نبود  فکر کنم بهشون خوش گذشته به جز خستگی زیادش

راستی دیروز خسته و کوفته برگشتیم خونه اول که کلید انداختم دیدم ای دل غافل شوهرک صبح در رو قفل نکرده منم که خسته غر غرو شروع کردم  بعد دیدم برق نداریم . همه واحدها و راهرو برق داشت الا واحد ما شوهرک رفت سروگوش اب داد دیدیم ای دل غافل این خونه بدهی قبلی داره و صبح برق و قطع کردن . دیگه کلی جا زنگ زدیم و گفتیم بابا ما خبر نداشتیم تازه اومدیم و این حرفا امشب برق رو وصل کنین تا صبح بیایم ببینیم چی شده . خونه سرد بود .  یخچال فریزر خاموش همه چی داشت خراب میشد اخر سر یه بنده خدایی از حوادث اومد و وصل کرد برق رو. حق داشتن ۷۶ هزارتومن بدهی داشت خونه .

تو این هیرو بیر شوهرک هر جا زنگ میزد داستان رو از اول تعریف میکرد که اره ما یه ماهه این خونه رو خریدیم و تازه اسباب کشی کردیم و این چیزا . یه بار که داشت حرف میزد دیدم خنده اش گرفت و قطع کرد نگو اشتباهی هواشناسی رو گرفته . اقاهه م حوصله اش سر رفته بود و با دقت به داستان ما گوش کرده و هی مبارک باشه و چقدر بد و از این حرفا گفته اخرش گفته اینجا هواشناسیه  

راستی کلی چیز یافتم که تو اسباب کشی دور نداخته بودم الان مطابق اصول فنگ شویی همش رو ریختم دور تا انرژی منفی کم شه تو خونه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 16:32  توسط عسل  | 

شوهرکم رفت یابلسرالان باهاش حرف زدم کنا دریا بود . کلی دلم تنگ شده براش . دیشب اینقدر خرت و پرت براش گذاشتم که عصبانی شد گفت بابا دو روز دارم میرم نه یه ماه  منم میگفتم شاید سیل اومد تو جاده موندی یه چیز داشته باشی بخوری خلاصه که راهیش کردم ایشالا بهش خوش بگذره الان هم دارم میرم خونه مامان اینا  یه ذره لوسی خونم اومده پایین برم شارژ شم

راستی مادر شوهرم و مادربزرگ جونش امدن دیدن خونمون اونام کلی خجالتمون دادن مخصوصا مادر شوهرک

عزیزجون برام یه عروسک خیلی نازم هم گرفت میدونه عاشق عروسکم هروقت کادو میده یه عروسک هم روشه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 16:6  توسط عسل  | 

این روزا یه حسی دارم . درست نمیدونم چیه . ولی هوای ابری پاییزی با اون درختای رنگارنگ منو یاد یه روزای خاصی تو زندگیم میندازه . روزای دانشگاه . شلوغ بازیام با دوستام . عجب دورانی بود . این روزا یه دل گرفتگی قشنگ دارم . دوست دارم همش راه برم و فکر کنم . همش تو  خودمم . زیاد حرص و جوش نمیخورم . خلاصه یه ادم دیگه شدم

شوهرک هم  پنج شنبه جمعه یه مسافرت مجردی میره شمال . بابلسر عروسی دوستش . راستش خیلی نگرانم براش ولی نمیخوام مانع رفتنش بشم . تشویقش هم میکنم . میدونم بعد از این همه استرس براش لازمه ولی خوب ته دلم نگرانم .امیدورام به سلامت بره و برگرده بهش هم خیلی خوش بگذره . منم میرم پیش مامان اینا این دو روزرو هی لوس میشم و استراحت میکنم .

الان هم مادر شوهرم اینا میخوان بیان دیدن خونمون . البته شوهرک رفته فوتبال . زنگ زدن گفتن بیاد دنبالشون . وقتی میگم این روزا عوض شدم باور کنید . چون الان یه عسلک سرما خورده که دیروز ماموریت بوده و امروز هم کلی خسته و کوفته شده تازه بدن درد هم داره شام نخورده و مهمون سرزده هم داره اینجا نشسته و داره وبلاگ میخونه و مینویسه . در حالیکه طبق اصول الان باید در حال حرص خوردن و جمع و جور کردن و غر زدن سر خودم بودم .

خودمونیم ها بیخیالی هم عالمی داره

پاشم برم لااقل میوه اماده کنم

بای بای

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آبان 1385ساعت 20:16  توسط عسل  | 

خوب امروز اخرین روز این تعطیلات غیر منتظره اس . برای ما که فایده نداشت هیچ کلی هم از زندگی عقبمون انداخت اخه میخواستیم کارای وامو تموم کنیم شنبه بریم محضر . خلاصه نشد که نشد . منم دوروزشو نیمه وقت رفتم سر کار تا یه ذره کارام سبک تر بشه .

تازه روز عیدم کلی دلم گرفته بود . من اصلا به عید حساسیت دارم . مخصوصا نوروز . اسفندو دوست دارم . دنبال کارای عید رفتن رو دوست دارم . کلی از حال و هوای اسفند حال میکنم ولی همه خوشحالیم تا سر سال تحویله . بعد از اون انگار غم یه سال میاد تو دلم . خیلی حا لم بد میشه . اینم یه جور دیوونگیه دیگه

امروز اومدم اینجا که ازتون کمک بخوام : 

 میشه بهم بگید چطور میتونم خودمو از دست اخلاق گندم نجات بدم . موضوع اینه که  برای من خیلی مهمه که مردم چه فکری در باره ام میکنن . همش به این موضوع فکر میکنم . این اخلاق گاهی منو به حسادت هم میکشونه . اخه میشینم خودمو با دیگران مقایسه میکنم و هی فکر میکنم الان بقیه چه فکری در باره ما میکنن . خیلی اخلاق وحشتناکیه میشه یه ذره کمکم کنید . چون واقعا حالم از خودم تو این زمانا بهم میخوره .البته بخش عمده این موضوع به عدم اعتماد به نفسم بر میگرده . نمی دونم چه حور اعتماد به نفسمو تقویت کنم ؟

پ ن :

مامان جونم اینا و داداشم اینا چهار شنبه اومدن دیدن خونمون و کلی خجالتمون  دادن

پ ن :

مرسی که هیچ کس یادم نداد عکس بذارم اینجا

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 10:57  توسط عسل  | 

 
>