روز عاشورا هم دایی شوهرک نذری داشت هم مامان خودم خلاصه کلی بدو بدو داشتیم اخرش هم من یه سر درد عجیب غریب گرفتم که تا دیروز ادامه داشت
نمیدونم چرا امسال محرم مثل همیشه نبود برام . ولی صبح عاشورا با یه غم عجیبی از خواب پاشدم که اصلا دلیلش رو هم نمیدونستم .هنوزم ه جورایی اون غم باهامه . این چند روز اصلا حوصله ندارم . مامانم هم یه ذره مریضه . همش نگرانشم .همه این موضوعا باعث شده حساس بشم مدام با شوهرک جر و بحث کنم . کوچکترین حرفش بهم بر میخوره . همش سعی میکنم درست بشم ولی فعلا که همینطورم . فکر کنم یه جور افسردگی دارم میگیرم . نمیدونم چه کار کنم . منکه همیشه عاشق بهار بودم اصلا امسال دوست ندارم بیاد . همش فکرای بد و غم انگیز درباره نزدیکانم دارم که عذابم میده . باید یه فکر اساسی برای خودم بکنم وگرنه اوضاعم بد جوری بهم میریزه
خوب اولا من چون همیشه نگران اظهار نظر ادمای دور و بر خودمم اکثرا پشیمونم از حرفا و کارام و هی خودخوری میکنم که چرا اینو گفتم و چرا اینکارو کردم و نکنه بهش بر بخوره نکنه ناراحت بشه البته الان این حالت تعدیل شده .
حالا سه پشیمونی اساسی
۱- چند سال پیش تو یه فعالیت اقتصادی شرکت کردم که کلی سر اعتمادم به دور و برایمان کلی ضررکردیم و کلی هم مسائل دیگه پیش اومد که الا دور از جون همه مثل سگ پشیمونم از کاری که کردم و تا چند وقت قبل هم هنوز مشکلات زیادی داشتم بابت اون کار
۲- گاهی وقتا از حرفا و کارای مادرم ناراحت میشم و عکس العمل نشون میدم البته نه حرف و کار بد یه طوری که شاید خودش هم نفهمه ولی خودم بعدش اینقدر ناراحت میشم که نگو اصلا از فکرش هم ناراحت و پشیمون میشم
۳- چند ماه پیش سر یه سوتفاهم داشتم بهترین دوستم رو از دست میدادم ولی خوب حل شد هرچند این رابطه هنوز ترمیم نشده و به نظر من مثل اولش نیست . خیلی پشیمونم کاش همون اول حرف میزدم و حلش میکردم . چون این وسط یکی خیلی سواستفاده کرده و داره میکنه ![]()
خوب سه بنده خدای دیگه که قراره شرکت کنن ![]()
دلم کبابه براتون
پ ن ۱ : من دلم واسه شوهرک شده یه ذره
پ ن ۲ : خونه مامان اینا خیلی خوش میگذره کلی بهم میرسن . مثل یه مهمون ارجمند ![]()
پ ن ۳ : سیندخت عزیز من نمیتونم برات نظر بذارم چرااااااااااااااااا؟
