یکسال دیگه هم مثل برق و باد گذشت با همه پستیا و بلندیاش . خدایا شکرت برای همه چیز ممنونم که تو منو فراموش نکردی خدا جون
برای همتون ارزوی سالی پر از سلامت دلخوشی وشادی وموفقیت میکنم .
سال نو مبارک
بهار مبارک
۱- به نظر شما اگه از صبح تا ساعت ۵ یا شش و نیم سر کار باشی بعدشم بیای خونه تکونی آیا وقت میکنی وبلاگت رو آپ کنی آیا![]()
۲- چهارشنبه سوری شد از حالا صدای ترقه و چیزای وحشتناک میاد . بابا آتیش بازی خوشگل رو چرا خراب میکنید. من عاشق اتیش بازی و قاشق زنیم ولی ترفه و نارنجک نه .اخه این بام بومبا چه جذابیتی داره ![]()
۳- من و شوهرک بعد از کلی گفتمان در حال ریشه یابی مشکلاتمان هستیم . و متوجه شدیم که تنها یه مشکل وجود داره . دو عدد خانواده حساس به نام خانواده زن و شوهر و یک جفت زن و شوهر بسیار متعصب به خانواده هایشان ![]()
حالا قراره مثل دو تا آدم عاقل و بالغ سعی کنیم این مشکل رو حل کنیم چون مدام باعث ایجاد سوتفاهم میشه .
۴- ما شیراز نمیریم میریم یزد . قابل توجه مهربون جون
البته بازم جمعی
ولی ما قرار گذاشتیم رو اعصاب هم اسکیت سواری نکنیم انشاالله ![]()
خوش بگذره به همه
پ ن : سیندخت عزیز من نمیتونم برات پیغام بذارم چرا؟![]()
حس مسافرت با چهارده پونزده نفر اونم به شیراز رو ندارم اونم یه هفته ![]()
نگید چون فامیل شوهرن اینومیگی بخدا حاضرم خودمون با مادرشوهرک و عزیز جون بریم مسافرت ولی از اینکه با یه عالمه ادم که هر کدوم ساز خودشون رو میزنن یا خودشن رو عقل کل میدونن یه هفته سر کنم اونم صبح تا شب بیزارم . مدامم باید روسری سرم باشه . عذابی برام که صبح از جام پاشم و برای دست صورت شستن با روسری برم
نمیدونم چکار کنم ولی تصمیم گرفتم بیخیال باشم . اصلا حوصله حرص و جوش خوردن ندارم . در راستای همین امر دو روزه فلوکستین خوردن رو شروع کردم
امیدوارم موثر باشه . طفلک شوهرک گناهی نداره اگه به من خوش نمیگذره به اون باید خوش بگذره . خدا کنه موفق بشم .
پ ن : وای چقدر کار دارم روزا هم دنبا ل هم کردن . کاش یه ذره سرم خلوت تر بشه .
این یه عسلک خجالت زده است که بهتون سلام میکنه
عسلک تقاضای عفو و بخشش داره![]()
میدونم خیلی بی تربیتی بود که این جور رفتم ولی اوضاعم خیلی ناجور بود . میومدم و وبلاگا رو میخوندم ولی اینقدر بهم ریخته بودم که ترجیح دادم تا بهتر نشدم نیام اینجا . من و شوهرک اولین قهر طولانی مدت خودمون رو از یکشنبه تا امروز صبح طول دادیم . البته قهر نه اینکه حرف نزنیم ولی خوب با هم مهربون هم نبودیم . منم که کلا قاطی هر روز وقتی میومدم خونه یه ساعت تو تنهایی خودم گریه میکردم . جالبه که هیچ کس هم هیچ چیز نفهمید . ولی اینقدر گریه کردم تا اینکه الان ارومترم .
دوهفته پیش هم که تهران بودم و نتونستم بیام اینجا آپ کنم
ولی یه اعترافی میکنم . از اینکه میومدم اینجا میدیدم کسایی که اصلا ندیدن منو تا به حال نگرانم شدن کلی خوشحال میشدم و حالم بهتر میشد .
الان شرکتم باید برم کار دارم .
برمیگردم ![]()
پ ن . خدایاااااااااااااااااااااااا یه دنیا از ت ممنونم . با اینکه بنده بدیم ولی تو مهربونی و همیشه تو بدترین لحظات دستم رو گرفتی . ممنونننننننننننننننننننننننننن
ژ
