روز عاشورا هم دایی شوهرک نذری داشت هم مامان خودم خلاصه کلی بدو بدو داشتیم اخرش هم من یه سر درد عجیب غریب گرفتم که تا دیروز ادامه داشت
نمیدونم چرا امسال محرم مثل همیشه نبود برام . ولی صبح عاشورا با یه غم عجیبی از خواب پاشدم که اصلا دلیلش رو هم نمیدونستم .هنوزم ه جورایی اون غم باهامه . این چند روز اصلا حوصله ندارم . مامانم هم یه ذره مریضه . همش نگرانشم .همه این موضوعا باعث شده حساس بشم مدام با شوهرک جر و بحث کنم . کوچکترین حرفش بهم بر میخوره . همش سعی میکنم درست بشم ولی فعلا که همینطورم . فکر کنم یه جور افسردگی دارم میگیرم . نمیدونم چه کار کنم . منکه همیشه عاشق بهار بودم اصلا امسال دوست ندارم بیاد . همش فکرای بد و غم انگیز درباره نزدیکانم دارم که عذابم میده . باید یه فکر اساسی برای خودم بکنم وگرنه اوضاعم بد جوری بهم میریزه
